لحظه های ناب زندگی


من اومدم

بعد از مدتها امروز می خوام آپ کنم البته اگه وروجکم اجازه بده. ۴٨ روز از زایمانم یعنی ۴ مرداد میگذره زایمان راحتی داشتم تا هته ۴٠ صبر کردم که طبیعی زایمان کنم که نشد و سزارین شدم دکترم دکتر صفارزاده که واقعا کارش عالی بود و بیمارستان هم عرفان بودم که اونم خوب بود شازده کوچولوم هم با وزن ٣٩١٠ و قد ۵٣ قدم به این دنیا گذاشت.. منتها از همون شب اول که اومدیم خونه بی قرار و کم خواب بود که این من و خسته می کرد الان بهتر شدهولی خوب نه کامل

بچه داری واقعا کار سختی ولی عشقی که مادر به بچش داره این سختیهارو کمرنگ میکنه

امیدوارم کوچولوی نازم با آرامش و آسایش در کنار پدر و مادرش بزرگ بشه و خدای بزرگ به من توانی بده که امانتش و خوب تربیت کنم و سربلند باشم  فردا میام عکساشو میذارم الان برم که شیر میخواد 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸۸/٦/٢۱ - مریم

هفته36

این هفته نسبتا حالم بهتره تا هفته قبل ... دیگه دارم به اتمام این راه پر انتظار نزدیک میشم امروز دقیقا ٣۶ هفته ٢ روزه هستم  پسرکم بزرگ شده و نشستن خوابیدن و حتی راه رفتنم سخته . نمی خوام بگم دوست دارم تموم شه چون می دونم این اتفاق میوفتهفقط دوست دارم با بهترین پایان تموم شه و زایمان راحتی داشته باشم و قند عسلم سالم و صحیح بیاد پیشمون.

دکترم یه هفته میره مسافرت به من توصیه کرد استراحت داشته باشم توی این مدت که پسرکم شیطون نشه و بخواد زود دنیا بیاد  البته وروجکم کلی فعالیت میکنه و گاهی حتی منو از خواب بیدار میکنه.

امروز همسر جونم ماموریت یه روزه رفت تبریز و ایشالله تا شب برمیگرده ...منم کمکم دارم خودم آماده میکنم کارای خونه رو خرده خرده انجام می دم جمعه هم که مامانم می یاد و دیگه کاراهای کلی از اون موقع انجام میشه... اینجا می خوام از حمایت ها و محبت های همسر عزیزم بگم که تو این روزای  و شبای نسبا سخت همراهمه .

 من در طول شب چند بار بیدار میشم میبینم که پا به پای من بیداره حالم و می پرسه و مراقبه چیزی می خوام یا اگه کمرم درد می کنه از خوابش میزنه و به من توجه میکنه. انگار که اونم خواب عمیق نمی ره و خودش و به اندازه من یا حتی بیشتر تو این مراحل شریک می دونه ..

ازت ممنونم که با وجود پر عشقت انرژی زندگیم هستی ازت ممنونم که سایه محبتت رو تو تمام مراحل زندگیم حس میکنم .. و ازت ممنونم که همسر خوب و پدری مهربون و دلسئزو مسولیت پذیر هستی

از خدای بزرگ  همیشه و هر لحظه سلامتیت و تندرستیت و می خوام

اینقدر گرما کلافه  ام کرده که تصمیم به خرید پنکه گرفتیم  من در حالت عادی جلوی کلر هم عرق می کنم  امیدوارم مشگلم با پنکه حل بشه چون رطوبت کلر اذیتم می کنه بخصوص شبها موقع خواب

دیگه همین

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸۸/٤/٩ - مریم

هفته 35

در اینجا بس دلم تنگ است

به هر ساز می زنم بدآهنگ است

بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی بازگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است

پسرکم قند عسلم از ورای دنیای دارم باهات حرف میزنم که بوی ظلم و  ستمش مشامم رو دیوانه وار آزار می ده  پسرم نمی تونم راحت این روزا نفس بکشم پسرم بغضم راحت باز نمی شه ... می دونم دارم ناراحتت می کنم اما چه کنم عزیزکم که راه بی خیالی رو بلد نیستم  کودک شیرن تر از جانم تو رو به دنیای دعوت کردیم که بوی تعفنش بوی کشتار بی گناهانش بوی اسیر کردن آزادیش بوی خفقانش راه زندگیمونم سد کرده عزیز مادر من می خوام که تو بیای تا زندگی کنی من می خوام تو بیای که شاهد بزرگ شدن و پیروز شدنت باشم .. می خوام که کنار منو پدرت بمونی کوچولوی  بی گناه من  نمی خوام یه روز دست  یه نامردی با باتومش تو رو زخمی کنه عزیزکم نمی خوام گلوله یه انسان پلیدی یه روز قلب عزیز تو رو تکیه کنه من نمی خوام یه شب تو توی خواب ناز باشی تو خوابگاه دانشگاهت مورد هجوم و ضرب و شتم شیطانهای آدم نما قرار بگیری

اخ دلم خونه واسه مادری که جوونش پرپر شده جنازه ای نداره که روش ضجه بزنه.. آخ دلم خونه واسه پدری که از صبح تا شب از این دادگاه به اون دادگاه میره که بفهمه بچش کجاست... آخ و آخ و آخ..... 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸۸/۳/۳۱ - مریم

لعنت به امروز

ناراحتامروز من ٣٣ هفته و ۵ روز که باردارم ... دیشب خیلی شب بدی رو گذروندم  تا صبح کمر درد داشتم پسرکمم پا به پای من بیدار بود و با هر غلت من از این ور به اون ور اون هم می چرخید نتیجه انتخابات اینقدر برام مهم نبود که اینطور روم تاثیر بذاره اما ساعت ۶ صبح تازه چشمام گرم خواب شده بود تازه هوای خنک صبحگاهی صورتم و نوازش می کرد منم که عاشق این هوام با فریاد خشم  و ناراحتی شوهرجان از خواب بیدار شدم وقتی نتیجه رو گفت بلند شدم ونشستم و سعی کردم آرومش کنم ولی خودم حالم خیلی بد بود حس تحقیر حس هیچ بودن حس  اینکه داریم تو جامعه اسلامی که صبحبت از دین و خداست زندگی می کنیم ولی در عمل چیزی جز بیداد و ستم نمی بینیم داشتم نمی دونم چه باید کرد ما که اندکی صبر کردیم ولی سحر نزدیک نشد ... سبز

متاسفم برای خودم واسه کودکم واسه همسرم واسه همه مردم ایران ما وجود نداریم ما مترسکهای هستیم که به وجود اومدیم تا حس قدرت طلبی رومون اعمال بشه .. بغض دارم  اماراه گلوم  بسته اس ...

کاش من ملیتی بجز ایرانی داشتم کاش من جای زاده می شدم که واقعا وجود داشتم کاش واقعا می تونستم سرنوشت ساز باشم واسه خودم و هم میهنام کاش....

اما اندر گذر هفته قبل اتفاق بدی واسه یکی از اقوام افتاد که هنوز از ذهنم پاک نشده ..سحر عزیز بعد از ماه ها تلاش واسه بارداری بله خره باردار شد دو قلو یه دختر ناز و یه پسر شیطون اما حس شیرین مادریش بعد از ٢١ هفته به پایان رسید و اون هر دوتا کوچولوشو سقط کرد به بیان دیگه زایمان زودرس داشت ..افسوس

رزو ۵شنبه من و شوشو رفتیم سینما فیلم درباره الی این فیلم هم از نظر کارگردانی هم از نظر متن فیلم نامه یکی از بهترین کارهای تاریخ سینمای ایرانه و دیدنش واقعا لذت بخشه. فکر میکنم این آخرین سینای بود که من وهمسری تونستیم دو تای باهم بریم از این به بعد تا ٢ یا ٣ سال که نمی تونیم بریم بعدشه باید ٣ نفری بریم..

امروز پسرکم خیلی شیطون شده ولی متاسفانه مامانش حس حرف زدن باهاش و نداره چون خیلی دپرسهناراحت

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸۸/۳/٢۳ - مریم

هفته 33

امروز من دقیقا ٣٢ هفته و ۵ روز که باردارم پسرم شیطونه  بعضی از روزها به شدت لگد پرونی میکنه و بعضی از روزا خیلی آرومه .. بماند که روزای که خیلی آرومه من دلم واسه لگدها و حرکتاش تنگ میشه و شایدم تا حدی نگرانش بشم  در کل روز به روز داره بزرگتر میشه و حرکات روز مره واسه من سخت تر میشه شبها بخصوص موقع خواب من  کلی غلت می زنم و اتومات هر نیم ساعت بیدارم روی هر سمت می خوابم اون سمت بی حس میشه وباید سریع تغییر جهت بدم و از اونجای که همسر جان می چسبن به این جانب تغییر جهت کار سختی میشه و با کلی آه و ناله همراه میشه طوری که خود همسر جان بیدار میشه و می پرسه چی شده جایت درد میکنه؟ منم میگم نه عزیزم بخواب فقط کمی برو اونور تر اونم میگه امدم پیشت سوال کنم خوبی ٠؟(عزیزم)نیشخند

با کنترول وزن تونستم ٢ هفته وزنم و ثابت نگه دارم  اگه تا آخرش یعنی این ۶ هفته باقی مونده رو هم مواظب باشم خیلی خوب میشه در کل اشتها هم ندارم و حجم معدم زود پر میشه جای واسه نون وبرنج نمی مونه مژه

هفته قبل شوشو رفت ولایتشون چند تا کار محضری داشت ١ روزه برگشت ولی من بابام و گفتم اومد پیشم  و آخر هفته برادرم و خانومش و دخترای گلش می خواستن بیان که دختر کوچولوشون مریض میشه و چندتا جوش روی دست و بازوش می زنه ، اینا که آماده حرکت هستن میگن مبادا این مریضی آبله مرغان باشه و واسه من خطرناک باشه ..خانوم کوچولو رو می برن دکتر ، دکتر میگه واسه تشخیص زوده ولی بهتر نرین سفر چون واسه یه خانوم باردار خطرناکه خلاصه ضد حال جانانه به همه وارد شد .سبز

جو انتخابات مارو هم گرفته و ماشینمونو کلی آگهی و تبلغاتی کردیم حالا ببینیم چی میشهزبان

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸۸/۳/۱٦ - مریم

دیدار پسر و پدر

این پُـست و ٣روز پیش اومدم بنویسم اصلا حالم خوب نبود   نتونستم پای کامپیوتر بشینم دکمه اینتر و زدم انتشار داده شد، ولی الان تصیحش می کنم روز شنبه ٢ خرداد منو همسری نازنینم رفتیم سونوگرافی این اولین بار بود که همسری با من می یومد داخل اتاق سونو دوربین هم برده بودیم که همسر جان فیلم بگیره منتها ایشون اینقدر گرم تماشای پسر گلش شده که یه جاهایی دوربین از کنترل خارج شده به جای صفحه مانیتور دست دکتر یا حاشیه اطراف و گرفته ...خنده

گل پسرمون هم که انگار حضور پدرش و حس کرده بود بیدار شده بود و حسابی شیرین کاری می کرد اولن کلی لگد پرونی و بعدش هم تکون دادن دستش و بازو بسته کردن دهنش . دکتر هم که اشتیاق ما رو می دید با حوصله همه اعضا شو واسمون توضیح می داد( قربرنت برم عزیزم که مثل غنچه قشنگی دلم بودیماچ). آقای پدر کلی ذوق زده شده بود و تا شب مرتب با پسرش صحبت می کرد بیان کردن احساساتش خیلی قشنگ و واضحس و من از این بابت کاملن خیالم راحته..لبخند

راستی یادم رفت بگم قند عسلم ٣١ هفته اس و  نسبت به دفعه پیش خدا رو شکر بزرگتر شده بود و حدود ۴٠ سانت قدش بود و ١۶٩٠ گرم هم وزنش فرشته 

روز ١شنبه رفتم دکتر و جواب و بردم که ببینه یه خانوم که درد زایمان داشت آوردن مطب وااااییی با دیدن اون من کلی حول کردم  ولی بلاخره راهی که باید طی کرد

هنوز در مورد نوع زایمان تصمیم نگرفتم ولی دکتر گفت تا هفته ٣٨ باید صبر کنم بسته به وزن شازده تصمیم می گیریم اگه بلای ٣۵٠٠ گرم باشه سزارین واسعه اون و خودم بهتره ...

گرمای هوا واسه نم کلافه کنندس ولی بازم نسبت به سال قبل این موقع خنک تر امیدوارم هفته های باقی مونده به خوبی سپری بشهچشمک

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸۸/۳/۳ - مریم

آغاز هوای گرم

من الان هفته 30 بارداری رو تمام کردم و وارد هفته 31 شدم دستها و پاهام به شدت ورم داره و کلا حرکات روزمره خیلی سخت شده با گرم شدن هوا احساس بی حالی می کنم  و صبحها که از خواب پا می شم سر حال نیستمخمیازه هفته قبل یه روز مهمون داشتم خاله و دختر خاله ها اومدن سیسمونی پسرکم رو دیدن بنا به سفارش خاله چند دست لباس اضافه شد به لباسهای پسرطلا. کلا فکر کنم چیزی دیگه احتیاج نداره بجز چند تا کرم سوختگی و وازلین بچه .

با اینکه از زایمان یه کم می ترسم و استرسشو دارم ولی دوست دارم این چند هفته باقی مونده هم زود سپری بشه و قند عسلم به سلامتی و راحتی بیاد پیشمون و منم برگردم به وضعیت سابقم و ورزشم و شروع کنم منتها باید تو خونه ورزش کنم که مواظب گل نورسیده مون باشم .. این روزا یه برنامه ریزی کردم واسه نظافت خونه واسه پر کردن یخچال و کارهای که قبل از زایمان باید انجام بدم  امیدوارم که همشونو برسم انجام بدم شوشو جونو که کلی زرنگ شده و طی اقدامات ضربتی تو این هفته کلی کارهای خونه رو انجام داد مثل سرویس کولر و توالت فرنگی و تعمیرmp3 player من ، منم کلی قند توی دلم آب میشه وقتی میبینم اینطوری مراقب همه چیزه..قلب

آخر هفته (5شنبه) پیش با هم رفتیم و کادوی زایمانم و انتخاب کردم و اونو خریدیم ولی هنوز کسی نمی دونه که چیه و شبش هم رفتیم فیلم پاتو زمین ندار که طبق معمول کارهای ایرج قادری فیلمی بود به سبک سینمای هند با کلی غلو کردن  واغراق آمیز بودن ولی با یه پیام اجتماعی و خانوادگی، بماند که پسر وروجکم منو عاصی کرد از بس تکون خورد و حرکت کرد... جمعه شب هم به اتفاق یکی از دوستامن رفتیم بوستان گفتگو که خیلی جای زیبای بود و من کلی پیاده روی کردمچشمک

باید همت کنم و عکس وسایل پسر کوچولومونو بذارم تو وبلاگ  

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸۸/٢/٢٩ - مریم

روزهای تنهای

روز سه شنبه شوهری زنگ زد کلی مهربون مثل همیشه و گفت خانمی می خوام یه زحمت بت بدم منم منتظر شدم بگه مثلا فلان کار و برام انجام بده یا فلان چیز و برام بفرست با خنده گفتم اشکال نداره بگو انجام می دم ، گفت زحمتم اینجوریه که می خوام برم لاوان ماموریت 3 روز ... من نمی دونستم اون لحظه باید خندید یا ناراحت شم ولی نرجیح دادم اول بخندم به نحوه اطلاع رسانی شوهرم و کلی خندیدم ولی بدش اعتراضها شروع شد که تو که قول دادی دیگه ماموریت نری من تنهای اینجا چه کنم و اگه برام مشگلی پیش بیاد چی ؟! اونم با ناراحتی تند تند جواب می داد که مجبور شدم باید یرم کلی ازم خواهش و تمنا کردن واگه نرم کلی کار عقب می مونه ولی باز اگه تو بگی نرو نمی رم منم با دماغ آویزون موافقت زوری خودم و اعلام کردم.. نگرانبماند که از همون لحظه ای که بهم می گه می خوام برم تا بره و بیاد من نگران و دپرسم ولی چارهای جز فبول ندارم...ناراحت

خلاصه پنجشنبه کذایی اومد و همسری 5 صبح رفت و من تا دیروز عصر تنها بودم و چون فعالیت زیاد خستم میکنه بیرون هم در حد یه پیاده روی ساده و خرید جزیی میرم و بر می گردم ... اما این سه روز من با کتاب خوندن و فیلم دیدن و وبلاگ خونی سپری کردم و چون توی اتوبوس هم  نمی تونم بیشینم نمی تونستم شهرستان هم برم فقط عصر 5شنبه دوست همسری و خانمش که تا 2هفته دیگه جشن عروسیشون برگزار میشه اومدن و با هم رفتیم خرید و شام بیرون .. و از اونجای که این خانم خیلی شاد و پر انرژیه در کنارش واقعا خوش میگذره...چشمک

دیروز همسری اومد  و عصر با هم رفتیم شیشه عینک آفتابیش و درست کنیم و از اونجا چون به خیابان ولی عصر تقاطع جمهوری نزدیک بود رفتیم واسعه پسر جونمون دوباره خرید. لباس بیرون و جغجغه و چندتا جیز دیگه گرفتیممژه

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸۸/٢/۱٤ - مریم

اندر گذر این روزها

سلام به همه و به خودم .. البته می دونستم تا چند وقت پیش اینجا رو کسی نمی خونه ولی الان می دونم که شقایق عزیز میاد و سر می زنه و این حس خوبی بهم میده مژه

اما از روزهای سپری شده بگم و از خودم و زندگی، آخر هفته پیش من و همسری رفتیم ولایت واسه اولین بار در سال جدید خیلی کوتاه بود اما مفید بود ۵ شنبه صبح ساعت ٧ حرکت کردیم و جمعه بعد از ظهر برگشتیم و ساعت ٩ خونه بودیم خانواده من کلی خرده فرمایشهای منو انجام داده بودن واسه ناهار که سفارش آش محلی رو دادم که آماده بود و ماست محلی هم می خواستم که گرفته بودن رختخوابهای قند عسل وروجکم هم آماده شده بود که آوردم ..لبخند

بیچاره پدرم کلی ابراز شرمندگی کرد و هزینه خریدهای رو که من اینجا انجام داده بودم و بهم داد. گرچه آقای همسر گفت که نگیرم اما من با کمال میل قبول کردم و کلی هم خوشحال شدم..شیطان

یه اتفاق دیگه که هفته قبل افتاد و جالب بود دوستای رشتیمون که عید باهاشون آشنا شدیم اومدن خونمون و ١ شب اینجا موندن ...

٢ شب پیش من و همسرم رفتیم سرویس تختخواب وکمد پسر کوچولومونو سفارش دادیم واسه اولین بار تو انتخاب کلی گشتیم و بعد یه سرویس رو انتخاب کردیم و یه تغییراتی رو سفارش دادیم انجام بدن که تا ٢ هفته دیگه حاضر میشه...خوشمزه

این روزها من با یه فعالیت کوچیک کلی خسته می شم و کلی نیاز به استراحت دارم همش به خودم میگم وای به حال این ٢ماه واندی برسه .. پاهام ورم میکنه  کمرم درد میگیره البته اینا همش طبیعه و باید تحمل کرد ..گل پسرم هم یه وقتای خیلی شیطونو بازیگوش میشه و زیاد لگد می پرونه اما من عاشق شیطونیاشم و یه روز که کم میشه کلی نگران میشم ...

کتاب می خونم فیلم می بینم و زبان هم مرور می کنم .. اما دلم یه برنامه مفید تر می خواد  ولی می دونم هر کاری رو شروع کنم تا ٢ماه دیگه باید نصفه رها کنم.. بناباین فعلا به همین اکتفا می کنمخواب

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸۸/٢/۸ - مریم

آغاز دوباره در سال جدید

زندگی جریان داره مثل همیشه روزا تند تند میان و میرن عجله های ثانیه ها و دقیقه ها گاهی وقتا آدم و نگران می کنه ... من با کلی تاخیر می خوام اولین پست سال جدید و بنویسم. سال جدید و در حالی آغاز کردیم که برادرم با خانوادش مهمونمون بودن و ما به دلیل رفتن به سفر بعد از سال تحویل همه مشغول کاری بودیم و هیچ کس پای سفره هفت سین نبود.. شوهری که تازه از حمام اومده بود و بقیه داشتن حاضر میشدن که بیان پای سفره که سال تحویل شد و بعد از اونم گرفتن عکس و تلفن زدن به اقوام و تبریکات و خلاصه ساعت 4.5 راهی سفر شدیم  به مقصد دیدن استان گیلان و شب رسیدیم رشت از اونجای که ساعت 11 شب بود و همه هتلها و مهمانسرا ها بسته بودن شب رو رفتیم مدرسه که خودش تجربه جالبی بود فردای اون روز عازم انزلی شدیم و هوا بشدت بارانی و سرد شد  و من همون جا سرما خوردم انزلی ویلای گرفتیم و یک شب اونجا موندیم و فرداش برگشتیم سمت رشت و دوباره رشت و 2 شب هم کلبه ای زیبا داشتیم توی جنگلهای نزدیک ماسوله و دیدن ماسوله و لاهیجان و باغهای چای و مناظر زیبا و سر سبز... خلاصه سفر خوبی داشتیم مهمترین اتفاقی که توی این سفر افتاد آشنا شدن با یه خانواده خوب و صمیمی و با صداقت رشتی بود که تاثیر مثبت زیادی روی فکر و ذهنمون گذاشت و ما 3 روز مهمون این خانواده بودیم....لبخند

هفته دوم تعطیلات هم رفتیم دیدن خانواده شوشو و اونجا هم هوا سرد و برفی شد و ما توی خونه موندیم هیچ جا نرقتیم گر چه اگر هم خوب بود نمی شد جایی رو دید مهمترین اتفاق فقط نامزدی برادر کوچیکه شوشو بود و روز 13 هم چند ساعت بیرون بودن ...

از سفر که برگشتیم بعد از استراحت کوتاه شروع به خرید وسایل قند عسل کردیم وسایلش تقریبا آمادس فقط مونده تخت و کمدش و مقداری خرده ریز...چشمک

و اما از خودم و قند عسلم بگم و تغییراتم: افزایش وزنم نسبت به ماهای قبل کمتر بود و سونوی بارداری هفته 22 رو هفته25 انجام دادم خدا رو شکر همه چیزش خوب و عالی بود و من شکل قشنگش و دستا و پاها و قلب کوچیکش و دیدم از شوق واقعا اشک توی چشمام جاری شده بود ، دیدن قیافه کاملش واقعا حیرت آور و تحسین بر انگیز بود.قلب

و اما اتفاق بدی که در سال جدید تو زندگیم افتاد آزرده شدن و دلگیری عمیقی که نسبت به 2 تا از افراد خانوادمه که امیدوارم بر طرف شه. و امیدوارم من بتونم آدم قوی بشم و احساس نیازم رو نسبت بهشون کم کنم که دیگه این دلخوریها بوجود نیاد.

بهر حال چه میشه کرد به قول سهراب تا شقایق هست زندگی باید کرد . ولی امیدوارم همیشه شقایقی باشه چون اون دیگه زندگی نیست.افسوس

 

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳۸۸/۱/٢٧ - مریم